تقدیم به فروز خالق کاشی کدر داستان واقعی بوش پسر ولنگه کفش تقریبا دو هفته پیش با دفتر وکالت من تماس گرفته شد مبنی بر اینکه یک زندانی به جرم پرتاب کفش به سمت صورت رییس جمهور منتظر دادگاه مجازات جرم خویش است وچون طبق ماده 63 قانون ایالتی هر انسان وحتی حیواناتی با خصایص انسانی حق داشتن وکیل مدافع در زمان تشکیل دادگاه را دارد لذا من با توجه به اینکه تا سه سال بعد از اتمام تحصیلاتم نخست باید ماموریتهای محوله دولت مرکزی را انجام داده و سپس به پرونده های خود رسیدگی کنم باید این پرونده را نیز به عهده گرفته ختم به خیر گردانم. مطالب زیر برداشتی آزاد از سخنان انسانی است که حتی فاقد ادراک برای تشخیص جنسیت خویش است و بحران هویت چون جذام سراپای وجودش را به کام خود کشانده است0 مامور1: من وبچه هام نزدیک شیش ماهه که شیر نخوردیم، همیشه وقتی از سر کار میام شیر مغازه سر کوچمون تموم شده، یه بار به مغازه دار گفتم من وزنم شاغلیم پول بیشتری بهت میدم ولی برامون شیر نگه دار، خیلی بهش برخورد که چرا بهش پیشنهاد رشوه دادم، بدبختیش اینه که فقط واسه ما و دوتا خونواده دیگه احمق تر ما تو محل که نمیدونیم چطوری با کاسب محل ارتباط برقرار کنیم شیر نگه نمیداره، اون موقعی که من میرسم شیر تموم نشده بلکه تو بسته بندی شکیل آماده است تا به دست ازمابهترون برسه. مامور2: تا سه ماه پیش وضعیت تو خونه ماهم همین بود تا اینکه زنم زایید و شیرش راه افتاد حالا هممون از شیرش میخوریم انصافا خیلی چرب وچیل تر از شیر زپرتی حکومتیه هم خودش خوشمزست هم ظرفش. مامور1: خیلی ظالمی، اون حق بچه طفل معصومه. مامور2: چی میگی پس من طفل معصوم چی میشم که همه استخونام از سر غیرتشون هیکل لشمو سر پا نگه داشتن و چوس مثقال کلسیم توشون نیست اون بچه ام یه جوری سیر میشه، تو کتاب مقدس از زبان جرجیس پیامبر نوشته که "هرکه دندان دهد نان دهد". مامور1: پاشو بریم باید تا شب یه نفرو پیدا کنیم. مامور2: تا شب یکی پیدا میشه بهت قول میدم. * * * * مامور2: سلام پیری .......هی باتوام بلند شو با پول اومدم سراغت. الزیدی : سردمه چشام وا نمیشه. مامور1: چشمات وا نمیشه چون کلاتو کشیدی روشون. الزیدی : (کلاه از سر برمیدارد) چی میخوای، خدا لعنتتون کنه که با این کفشای گلی سرتونو مثل الاغ انداختید پایین و اومدید تو، از صبح تا حالا به اندازه آدمایی که انشون میومد خم و راست شدم تا گل کفشاشونو از رو کاشیا تمیز کنم هنوز وقت نکردم سیب زمینی تخم مرغ نهارمو رو اجاق بذارم نه نه دروغ گفتم سیب زمینی خالیه، برید زودتر برینید و گورتونو گم کنید. مامور1: یه خبر خوب برات داریم. الزیدی : چه خبری؟ حتی اگه بگید که قراره یه ساعت دیگه بمیرم بازم خوشحال نمیشم چون من احتیاج به 23 ساعت خواب مفید دارم، دوست ندارم خسته و مفلوک از این دنیا برم، میخوام اندازه یه روزم که شده نه تو فکر سیب زمینی خالی نهارم باشم و نه دعا کنم که ای خالق هفت آسمون که هیچی سرت نمیشه و اندازه یه ارزن عقل تو کلت نیست یه بارم که شده به این بنده مفلوکت یه نظری بنداز و کاری کن که هوا بارونی نباشه تا همه با پاهای گلیشون زندگی نکبتیمو به گوه بکشن، حالا اگه فهمیدید دردم چیه برید و بذارید بکپم. مامور2: قربون دل پردردت، نه که کاشیهای اینجا سفیده چرک خورشون خوبه زود کثیف میشن، راستش قبل از اومدنمون به این رفیقم گفتم که بهتره صداش بزنیم تا بیاد دم در ولی هر چی صدات زدیم توحال خودت بودی اگه دروغ نباشه نگرانت شدیم که نکنه جونت در رفته. الزیدی : یه مدته فرم خوابم مثل مرگه واسه همین شما آدمای چارپا به خودتون اجازه میدید که منو از خواب بپرونید که نکنه بمیرم، اخه چقدر الاغید که نمیفهمید وقتی بمیرم هم نفسم در نمیاد هم کبود میشم، حالا بنالید تا بدونم چی میخواید اینهمه وراجیتون نه واسه یه استکان شاش بود و نه یه قاشق گوه. مامور1: اومدیم تورو از این زندگی به قول خودت نکبتی بیرون بکشیم اونم با یه حرکت ساده. الزیدی : خوب از این زندگی نکبتی بیرونم بکشید و بندازیدم تو یه زندگی فلاکتی؟ مامور1: نه نه میخوایم برای همیشه تورو از این جای سرد که به خاطرش مجبوری این همه بخار شاش و بوی گوهو تحمل کنی ببریم به یه جای خوب و گرم با شکلات داغ و بستنی خنک. الزیدی : خوب واسه چی من؟ این همه آدم بدبخت بیچاره تو این شهر هستن چرا من؟ یا اینکه از همه بدبختترم یا از همه احمقتر که جفتش منو کشونده اینجا، حالا بگید کدوم یکیشم؟ مامور2: ببند اون فکتو پیری، نه به اون ناله و زاریت نه به این بدبینیت، بالاخره تو این شهر قبرستونی باید سراغ یه نفر میرفتیم که میشد اولین نفر نه از چش و چارت خوشمون میاد نه از هیکلت حالا فهمیدی ماده سگ پیر که چرا سراغ تو اومدیم؟ من و رفیقم میریم ولی از این به بعد حق نداری به اون خدای نفهمت گیر بدی که چرا سراغت نمیاد، یه بارم که اومد سراغت لگد زدی به زیر کاسش، به درک همینجا بکپ تا بمیری، پاشو بریم زدیم تو خاکی یارو این کاره نیست (ماموران بلند شدند که بروند). الزیدی : بزغاله چرا اینقدر زود داغ میکنی؟ (ماموران را مجبور میکند که بنشینند) قبول کن که حق دارم دیگه به چیزی اعتماد نکنم. مامور1: تو که به هیچی اعتماد نمیکنی وضعیتت اینه خیالت راحت که با اعتماد کردن به ما اوضات از این بدتر نمیشه چون این وضعیتی که تو داری آخر فلاکته هنوز بدتر از این پیدا نشده. الزیدی : میدونی چرا به این خدای بالا سرم میگم نفهم؟ برای اینکه خیلی گوه کاریاشو تحمل کردم ولی اون تخمشم نبود، بچه که بودم میخواستم درس بخونم یه ماه بود که رفته بودم مدرسه معلم دیوسمون چشش دنبال من افتاد سر ماه بابام وقتی از قهوه خونه اومد بدنمو با سگک کمربندش سیاه و کبود کرد که چرا رفتم مدرسه تا اون دیوس دنبالم باشه و حالا شدم نقل حرف قهوه خونه، اون موقع همین خدای نفهم سر خماری جنسش داشت چرت میزد، بزرگ که شدم یه کارمند بانک عاشقم شد و با پدر و مادرش اومدن خواستگاریم ولی از بس که خونشون دور بود مهرش به دلم نیفتاد الآن شده رییس بانک روبروی همین توالتی که من توش کار میکنم اگه اون خدای نفهم مهرشو به دلم مینداخت من الآن داشتم موهای نوه عزیزمو رو تخت میبافتم، یکی پیدا شد منو گرفت بدون اینکه قبل از عروسی ببینمش، قیافش خوب بود ولی تو گله سگا دیوونه ای بود واسه خودش به همه چی گیر میداد و هرچقدرم بیشتر نازشو میخریدم بیشتر پاچمو میگرفت، تو سه سال سه تا بچه هم انداخت وبال گردنم، دختر اولیم با یه معتاد از محلمون فرار کردن و بعد سه سال جنازه پاره پورشو تو جاده قاضی آباد پیدا کردن، دختر دومیم خوشبخت شد چون به حرف و حدیث و چرت و پرتای کتاب و پیغمبر گوش نمیداد و رفت تو یه جنده خونه و کارشو شروع کرد الآنم یه جای خوب تو این دنیاست که هر چند وقت یه بار یه هدیه با کمی پول به آدرس مغازه حسن یخچال میفرسته، پسرم که زن گرفت زود زنشو حامله کرد و بچشم مثل یه کره اسب زودی قد کشید و اینقدر بزرگ شد که تونست یه شب به خاطر اینکه بخواد از ما پول بگیره کل خونه و زندگی پسرمو بنزین بریزه و آتیش دستش که پولو بهش بدیم، پولو گرفت ولی موقع رفتن پاش گیر کرد به رزوه درو آتیش افتاد رو زمین، خونه پسرم مثل بمب ترکید، بعد اینکه از مریض خونه اومدم دیگه سراغشون نرفتم اونم سراغی از من نگرفتن، دکترا میگفتن یه سالی تو بیهوشی بودم حالام که اینجام چی کار میتونم براتون بکنم تا منو ازاین نکبتی بکشید بیرون؟ حتی اگه از طرف اون خدای نفهمم نیومده باشید باز حاضرم بهتون اعتماد کنم، آخرش مرگه که حتما 23 ساعت قبلش بهم خبر میدین. مامور2: زندگیت اشک مارو درآورد ولی بهت قول میدم دیگه اوضاع اینجوری نمیمونه، راستی اسمت چی بود؟ الزیدی : فاطمة الزیدی بنت اسد. مامور2: از فردا تو قریب الزیدی یه مرد عرب قوی هیکل با سیبیلای درشتی که قراره خبرنگار شبکه الزندیق باشه همه کارا شده، میبریمت تو یه سالن سخنرانی سر وقتش تو یه کار ساده و راحت انجام میدی و همه بدبختی زندگیت تموم میشه تو میمونی و یه دنیا خوشبختی. الزیدی : قراره چیکار کنم؟ مامور1: فقط باید دوبار لنگه کفشاتو پرت کنی طرف همون یارو که داره سخنرانی میکنه. الزیدی :خوب اون یارو کیه؟ زورش از شما بیشتره؟ مامور2: زور کفشای تو از همه بیشتره چون توش کلی پول خوابیده، وقتی رفتی تو سالن اون جلو جلوها یه جای خوب گرفتیم که قدرت ضربه کفشت وقتی به صورت یارو میخوره زیاد باشه. الزیدی : اگه ناراحت نمیشی چرا خودتون این کارو نمیکنید؟ مامور2: ما به حد کافی خوشبخت هستیم، ناشکریه که زیاده طلب باشیم و سهم خوشبختی یکی دیگرو هم بگیری، من تو کتاب مقدس از زبان جرجیس پیامبر خوندم که "روزی هرکی رو همون خدای نفهم بالا سرت میرسونه". * * * * ( روز سخنرانی فرا رسید، فاطمه الزیدی با عنوان و کارت قریب الزیدی در هیبت یک مرد قوی هیکل عرب با سبیلهای درشت و خبرنگار شبکه الزندیق وارد سالن سخنرانی شد، با راهنمایی لیدرهای سالن خودش را به صندلی شماره کارتش رساند. جای خوبی بود حتی بدون نیاز به میکروفون صدای خطیب مجلس به گوش میرسید . هوا برای قریب الزیدی سنگین شده بود تا اینکه نشست و چشمانش را فرو بست، کسی او را از چُرت پراند و لیوانی آب انبه به دستش داد، قریب الزیدی یک نفس آن را سر کشید حالش بهتر شد . پیش از دخیل شدن در این ماجرا آنقدر بدبخت بود که حسرت آن روزها را نمیخورد، به خودش اطمینان داد که همه چیز تحت کنترل است وخیلی زود خوشبخت خواهد شد. سخنرانی شروع شد، از زبان مترجم فهمید که سخنران آقای رییس جمهور است اما دیگر قریب الزیدی ترسی به دل نداشت و صدایی در گو شش زمزمه میکرد که "رهایی همانطور که پیشینیانت رها شدند" و با خیالی آسوده در خواست لیوانی دیگر آب انبه کرد. کت و شلوار رییس جمهور براق و چشم فریب بود، هارمونی زیبایی از رنگ لباسهایش جلوی چشمان فاطمه رژه میرفتند، برای لحظه ای رییس بانک روبروی توالت خودش را در آن تصور کرد که چه خوشبخت میشدند اگر میشد، حرفهای سخنران به دل قریب الزیدی نشست و مهرش به دلش افتاد ولی این بار خدا زودتر در خانه فاطمه را زده بود و باید کار تمام میشد. همه اتفاقات در دم رخ داد، فاطمه کفشهایش را درآورد و آنها را به دست گرفت، از جا که بلند شد لیوان آب انبه به زمین افتاد، نگاه همه به سمت قریب الزیدی چرخید، باید صبر میکرد تا فرصتی مناسبتر پیش آید ولی نشد وکفشها را به سمت رییس بانک نه نه رییس جمهور پرتاب کرد، لحظه ای بعد خیل عظیم محافظین بر سر قریب الزیدی ریختند و او را به باد کتک گرفتند، همنوای ریتم ضربات لگد محافظین صدای زنانه خبرنگار شبکه الزندیق فاطمه الزیدی به گوش میرسید که : ولم کنید ولم کنید میخوام برگردم توالت، آب انبه نمیخوام ولم کنید منو چه به این همه خوشبختی باید برگردم ولم کنید، از چند روزه که مردم گوه تو دلشون نگه داشتن که من برگردم ولم کنید، دیوسای قرمساق چرا میزنید؟ اون کفشای لعنتی حتی بهش نخورد ولم کنید، دوست دارم گل کفشای مردمو رو کاشی توالتام تمیز کنم تا کتک این کفشارو بخورم ولم کنید ولم کنید، لعنت به هرچی رییس بانک و رییس جمهوره ولم کنید قرمساقا ولم کنید............ پایان- دی ماه 1387 این داستان به برکت آنفولازای شدیدی به نگارش درآمد که به من اجازه داد یک روز در خانه بمانم. |