مرگ قسطی
  
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
 
دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
 
آرشیو

مترجم متن ۱۶ زبان مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 3 دی ماه سال 1387
داستان واقعی بوش و لنگه کفش

  

تقدیم به فروز خالق کاشی کدر

        

               داستان واقعی بوش پسر ولنگه کفش

   تقریبا دو هفته پیش با دفتر وکالت من تماس گرفته شد مبنی بر اینکه یک زندانی به جرم پرتاب کفش به سمت صورت رییس جمهور منتظر دادگاه مجازات جرم خویش است وچون طبق ماده 63 قانون ایالتی هر انسان وحتی حیواناتی با خصایص انسانی حق داشتن وکیل مدافع در زمان تشکیل دادگاه را دارد لذا من با توجه به اینکه تا سه سال بعد از اتمام تحصیلاتم نخست باید ماموریتهای محوله دولت مرکزی را انجام داده و سپس به پرونده های خود رسیدگی کنم باید این پرونده را نیز به عهده گرفته ختم به خیر گردانم. مطالب زیر برداشتی آزاد از سخنان انسانی است که حتی فاقد ادراک برای تشخیص جنسیت خویش است و بحران هویت چون جذام سراپای وجودش را به کام خود کشانده است0

 

مامور1: من وبچه هام نزدیک شیش ماهه که شیر نخوردیم، همیشه وقتی  

از سر کار میام شیر مغازه سر کوچمون تموم شده، یه بار به مغازه دار گفتم من وزنم شاغلیم پول بیشتری بهت میدم ولی برامون شیر نگه دار، خیلی بهش برخورد که چرا بهش پیشنهاد رشوه دادم، بدبختیش اینه که فقط واسه ما و دوتا خونواده دیگه احمق تر ما تو محل که نمیدونیم چطوری با کاسب محل ارتباط برقرار کنیم شیر نگه نمیداره، اون موقعی که من میرسم شیر تموم نشده بلکه تو بسته بندی شکیل آماده است تا به دست ازمابهترون برسه.

مامور2: تا سه ماه پیش وضعیت تو خونه ماهم همین بود تا اینکه زنم زایید و شیرش راه افتاد حالا هممون از شیرش میخوریم انصافا خیلی چرب وچیل تر از شیر زپرتی حکومتیه هم خودش خوشمزست هم ظرفش.

مامور1: خیلی ظالمی، اون حق بچه طفل معصومه.

مامور2: چی میگی پس من طفل معصوم چی میشم که همه استخونام از سر غیرتشون هیکل لشمو سر پا نگه داشتن و چوس مثقال کلسیم توشون نیست اون بچه ام یه جوری سیر میشه، تو کتاب مقدس از زبان جرجیس پیامبر نوشته که "هرکه دندان دهد نان دهد".

مامور1: پاشو بریم باید تا شب یه نفرو پیدا کنیم.

مامور2: تا شب یکی پیدا میشه بهت قول میدم.

                                  *   *   *   *

مامور2: سلام پیری .......هی باتوام بلند شو با پول اومدم سراغت.

الزیدی : سردمه چشام وا نمیشه.

مامور1: چشمات وا نمیشه چون کلاتو کشیدی روشون.

الزیدی : (کلاه از سر برمیدارد) چی میخوای، خدا لعنتتون کنه که با این کفشای گلی سرتونو مثل الاغ انداختید پایین و اومدید تو، از صبح تا حالا به اندازه آدمایی که انشون میومد خم و راست شدم تا گل کفشاشونو از رو کاشیا تمیز کنم هنوز وقت نکردم سیب زمینی تخم مرغ نهارمو رو اجاق بذارم نه نه دروغ گفتم سیب زمینی خالیه، برید زودتر برینید و گورتونو گم کنید.

مامور1: یه خبر خوب برات داریم.

الزیدی : چه خبری؟ حتی اگه بگید که قراره یه ساعت دیگه بمیرم بازم خوشحال نمیشم چون من احتیاج به 23 ساعت خواب مفید دارم، دوست ندارم خسته و مفلوک از این دنیا برم، میخوام اندازه یه روزم که شده نه تو فکر سیب زمینی خالی نهارم باشم و نه دعا کنم که ای خالق هفت آسمون که هیچی سرت نمیشه و اندازه یه ارزن عقل تو کلت نیست یه بارم که شده به این بنده مفلوکت یه نظری بنداز و کاری کن که هوا بارونی نباشه تا همه با پاهای گلیشون زندگی نکبتیمو به گوه بکشن، حالا اگه فهمیدید دردم چیه برید و بذارید بکپم.

مامور2: قربون دل پردردت، نه که کاشیهای اینجا سفیده چرک خورشون خوبه زود کثیف میشن، راستش قبل از اومدنمون به این رفیقم گفتم که بهتره صداش بزنیم تا بیاد دم در ولی هر چی صدات زدیم توحال خودت بودی اگه دروغ نباشه نگرانت شدیم که نکنه جونت در رفته.

الزیدی : یه مدته فرم خوابم مثل مرگه واسه همین شما آدمای چارپا به خودتون اجازه میدید که منو از خواب بپرونید که نکنه بمیرم، اخه چقدر الاغید که نمیفهمید وقتی بمیرم هم نفسم در نمیاد هم کبود میشم، حالا بنالید تا بدونم چی میخواید اینهمه وراجیتون نه واسه یه استکان شاش بود و نه یه قاشق گوه.

مامور1: اومدیم تورو از این زندگی به قول خودت نکبتی بیرون بکشیم اونم با یه حرکت ساده.

الزیدی : خوب از این زندگی نکبتی بیرونم بکشید و بندازیدم تو یه زندگی فلاکتی؟

مامور1: نه نه میخوایم برای همیشه تورو از این جای سرد که به خاطرش مجبوری این همه بخار شاش و بوی گوهو تحمل کنی ببریم به یه جای خوب و گرم با شکلات داغ و بستنی خنک.

الزیدی : خوب واسه چی من؟ این همه آدم بدبخت بیچاره تو این شهر هستن چرا من؟ یا اینکه از همه بدبختترم یا از همه احمقتر که جفتش منو کشونده اینجا، حالا بگید کدوم یکیشم؟

مامور2: ببند اون فکتو پیری، نه به اون ناله و زاریت نه به این بدبینیت، بالاخره تو این شهر قبرستونی باید سراغ یه نفر میرفتیم که میشد اولین نفر نه از چش و چارت خوشمون میاد نه از هیکلت حالا فهمیدی ماده سگ پیر که چرا سراغ تو اومدیم؟ من و رفیقم میریم ولی از این به بعد حق نداری به اون خدای نفهمت گیر بدی که چرا سراغت نمیاد، یه بارم که اومد سراغت لگد زدی به زیر کاسش، به درک همینجا بکپ تا بمیری، پاشو بریم زدیم تو خاکی یارو این کاره نیست (ماموران بلند شدند که بروند).

الزیدی : بزغاله چرا اینقدر زود داغ میکنی؟ (ماموران را مجبور میکند که بنشینند) قبول کن که حق دارم دیگه به چیزی اعتماد نکنم.

مامور1: تو که به هیچی اعتماد نمیکنی وضعیتت اینه خیالت راحت که با اعتماد کردن به ما اوضات از این بدتر نمیشه چون این وضعیتی که تو داری آخر فلاکته هنوز بدتر از این پیدا نشده.

الزیدی : میدونی چرا به این خدای بالا سرم میگم نفهم؟ برای اینکه خیلی گوه کاریاشو تحمل کردم ولی اون تخمشم نبود، بچه که بودم میخواستم درس بخونم یه ماه بود که رفته بودم مدرسه معلم دیوسمون چشش دنبال من افتاد سر ماه بابام وقتی از قهوه خونه اومد بدنمو با سگک کمربندش سیاه و کبود کرد که چرا رفتم مدرسه تا اون دیوس دنبالم باشه و حالا شدم نقل حرف قهوه خونه، اون موقع همین خدای نفهم سر خماری جنسش داشت چرت میزد، بزرگ که شدم یه کارمند بانک عاشقم شد و با پدر و مادرش اومدن خواستگاریم ولی از بس که خونشون دور بود مهرش به دلم نیفتاد الآن شده رییس بانک روبروی همین توالتی که من توش کار میکنم اگه اون خدای نفهم مهرشو به دلم مینداخت من الآن داشتم موهای نوه عزیزمو رو تخت میبافتم، یکی پیدا شد منو گرفت بدون اینکه قبل از عروسی ببینمش، قیافش خوب بود ولی تو گله سگا دیوونه ای بود واسه خودش به همه چی گیر میداد و هرچقدرم بیشتر نازشو میخریدم بیشتر پاچمو میگرفت، تو سه سال سه تا بچه هم انداخت وبال گردنم، دختر اولیم با یه معتاد از محلمون فرار کردن و بعد سه سال جنازه پاره پورشو تو جاده قاضی آباد پیدا کردن، دختر دومیم خوشبخت شد چون به حرف و حدیث و چرت و پرتای کتاب و پیغمبر گوش نمیداد و رفت تو یه جنده خونه و کارشو شروع کرد الآنم یه جای خوب تو این دنیاست که هر چند وقت یه بار یه هدیه با کمی پول به آدرس مغازه حسن یخچال میفرسته، پسرم که زن گرفت زود زنشو حامله کرد و بچشم مثل یه کره اسب زودی قد کشید و اینقدر بزرگ شد که تونست یه شب به خاطر اینکه بخواد از ما پول بگیره کل خونه و زندگی پسرمو بنزین بریزه و آتیش دستش که پولو بهش بدیم، پولو گرفت ولی موقع رفتن پاش گیر کرد به رزوه درو آتیش افتاد رو زمین، خونه پسرم مثل بمب ترکید، بعد اینکه از مریض خونه اومدم دیگه سراغشون نرفتم اونم سراغی از من نگرفتن، دکترا میگفتن یه سالی تو بیهوشی بودم حالام که اینجام چی کار میتونم براتون بکنم تا منو ازاین نکبتی بکشید بیرون؟ حتی اگه از طرف اون خدای نفهمم نیومده باشید باز حاضرم بهتون اعتماد کنم، آخرش مرگه که حتما 23 ساعت قبلش بهم خبر میدین.

مامور2: زندگیت اشک مارو درآورد ولی بهت قول میدم دیگه اوضاع اینجوری نمیمونه، راستی اسمت چی بود؟

الزیدی : فاطمة الزیدی بنت اسد.

مامور2: از فردا تو قریب الزیدی یه مرد عرب قوی هیکل با سیبیلای درشتی که قراره خبرنگار شبکه الزندیق باشه همه کارا شده، میبریمت تو یه سالن سخنرانی سر وقتش تو یه کار ساده و راحت انجام میدی و همه بدبختی زندگیت تموم میشه تو میمونی و یه دنیا خوشبختی.

الزیدی : قراره چیکار کنم؟

مامور1: فقط باید دوبار لنگه کفشاتو پرت کنی طرف همون یارو که داره سخنرانی میکنه.

الزیدی :خوب اون یارو کیه؟ زورش از شما بیشتره؟

مامور2: زور کفشای تو از همه بیشتره چون توش کلی پول خوابیده، وقتی رفتی تو سالن اون جلو جلوها یه جای خوب گرفتیم که قدرت ضربه کفشت وقتی به صورت یارو میخوره زیاد باشه.

الزیدی : اگه ناراحت نمیشی چرا خودتون این کارو نمیکنید؟

مامور2: ما به حد کافی خوشبخت هستیم، ناشکریه که زیاده طلب باشیم و سهم خوشبختی یکی دیگرو هم بگیری، من تو کتاب مقدس از زبان جرجیس پیامبر خوندم که "روزی هرکی رو همون خدای نفهم بالا سرت میرسونه".

                                      *   *   *   *

  ( روز سخنرانی فرا رسید، فاطمه الزیدی با عنوان و کارت قریب الزیدی در هیبت یک مرد قوی هیکل عرب با سبیلهای درشت و خبرنگار شبکه الزندیق وارد سالن سخنرانی شد، با راهنمایی لیدرهای سالن خودش را به صندلی شماره کارتش رساند. جای خوبی بود حتی بدون نیاز به میکروفون صدای خطیب مجلس به گوش میرسید . هوا برای قریب الزیدی سنگین شده بود تا اینکه نشست و چشمانش را فرو بست، کسی او را از چُرت پراند و لیوانی آب انبه به دستش داد، قریب الزیدی یک نفس آن را سر کشید حالش بهتر شد . پیش از دخیل شدن در این ماجرا آنقدر بدبخت بود که حسرت آن روزها را نمیخورد، به خودش اطمینان داد که همه چیز تحت کنترل است وخیلی زود خوشبخت خواهد شد. سخنرانی شروع شد، از زبان مترجم فهمید که سخنران آقای رییس جمهور است اما دیگر قریب الزیدی ترسی به دل نداشت و صدایی در گو شش زمزمه میکرد که "رهایی همانطور که پیشینیانت رها شدند" و با خیالی آسوده در خواست لیوانی دیگر آب انبه کرد. کت و شلوار رییس جمهور براق و چشم فریب بود، هارمونی زیبایی از رنگ لباسهایش جلوی چشمان فاطمه رژه میرفتند، برای لحظه ای رییس بانک روبروی توالت خودش را در آن تصور کرد که چه خوشبخت میشدند اگر میشد، حرفهای سخنران به دل قریب الزیدی نشست و مهرش به دلش افتاد ولی این بار خدا زودتر در خانه فاطمه را زده بود و باید کار تمام میشد. همه اتفاقات در دم رخ داد، فاطمه کفشهایش را درآورد و آنها را به دست گرفت، از جا که بلند شد لیوان آب انبه به زمین افتاد، نگاه همه به سمت قریب الزیدی چرخید، باید صبر میکرد تا فرصتی مناسبتر پیش آید ولی نشد وکفشها را به سمت رییس بانک نه نه رییس جمهور پرتاب کرد، لحظه ای بعد خیل عظیم محافظین بر سر قریب الزیدی ریختند و او را به باد کتک گرفتند، همنوای ریتم ضربات لگد محافظین صدای زنانه خبرنگار شبکه الزندیق فاطمه الزیدی به گوش میرسید که :

ولم کنید ولم کنید میخوام برگردم توالت، آب انبه نمیخوام ولم کنید منو چه به این همه خوشبختی باید برگردم ولم کنید، از چند روزه که مردم گوه تو دلشون نگه داشتن که من برگردم ولم کنید، دیوسای قرمساق چرا میزنید؟ اون کفشای لعنتی حتی بهش نخورد ولم کنید، دوست دارم گل کفشای مردمو رو کاشی توالتام تمیز کنم تا کتک این کفشارو بخورم ولم کنید ولم کنید، لعنت به هرچی رییس بانک و رییس جمهوره ولم کنید قرمساقا ولم کنید............

                                                     پایان- دی ماه 1387

                                                 

این داستان به برکت آنفولازای شدیدی به نگارش درآمد که به من اجازه داد یک روز در خانه بمانم.


 
یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386
زنده باد آلبرکامو

  تقدیم به هادی رضایی خالق شاهکار بی نظیر مجموعه داستانهای "دارم سقوط میکنم" که احتمال تجدید چاپ اون از همین حالا وجود داره. خوب به هر حال اگه قرار باش چاپ اولشو داشته باشیم باید رنج صف کتابو به جون بخریم. اینرو نوشتم تا بعدها که هادی اون بالا بالاها بود و من از پایین واسش دست تکون دادم و فریاد زدم که اون دوست منه، نتونه منکر این رابطه باشه و بگه "من اون دیوونه رو نمیشناسم"

هادی جان تولدت مبارک

           زنده باد آلبر کامو

-   بوی رنگ اذیتم میکنه، کاش یکی پیدا میشد پاس امشبو با فردا شب عوض میکرد.

-   میدونی، خیلی وقت بود که فکر میکردم بوی زنگ میله ها واسه ریه پیزوری این زندونیا ضرر داره. دقت کردی این رنگ شاد واسه این میله ها مثل اینه که پیرزن چروکیده لب بوم دامن کوتاه بپوشه و پستون بند دوسایز بزرگتر بندازه.

-        اگه نمیخوای جام وایسی برو.

-        رفتم، نصف حواستو بذار واسه 343، شاید غش کنه بیفته رو دستت.

                                    *****

   کلاه پشمی لبه برگردون دوره قبل از حالا رو که سرم میذارم انگار موهام میچسبه به مغزم، وقتی مو لای مغز آدم میره همه چیز میریزه به هم مثال وقتی که دو تیکه سیمو میندازن به جون هم، اونوقته که لامپا میترکن. به خیالت اینی که برام آوردی اسمش غذاست؟ خودت چی خوردی؟ خجالت نداره مجلس بی ریاست بگو تا گره عقده از دلت واشه. من که از تو انتظاری ندارم، تو هم مثل بقیه، چوب دادن دستت که اگه ویتامین محبت بدنمون کم شد بکشی رو سرمون و صدای سگ درآری تا بتونی خط لب صافمونو بشکونی و یه ردیف دندون سفید بشمری، اسب پیشکشی رو دندونشو نمیشکونن، وای میستن تا خودش قیمت بذاره و بعضی برسن و حرمت یه عمر زحمت همون دهاتی رو که اسبو از بچه هاش بیشتر دوست داشت با چند پر اسکناس رنگ و وارنگ نگه دارن و یه پالون قد تمام بدختی های حیوون بندازن پشتش تا یکی جلو بیفته و اون یکی وقتی میزنه در کونش یعنی اینکه "وای نستا سگا واسه گوشتت ترازو قپون آوردن، منم صبرم حدی داره". چی میگذره تو این چوس مثقال جای خالی ملاج؟ وقتی که خوابی مغزتو میندازی تو زود پز، خودش اینقدر خوب میپزه که چشم روهم میذاری سوت میزنه ولی وقتی بیداری هرچی که به دندون میگیری کاله. میفهمی که چی میگم، نه؟ اگه نمیفهمی یواشتر بگم تا قبل از جستن خورشید دو کلاس سواد از ما یاد بگیری. خاک گچ و تخته خوردم و دلم شد خزینه درد و دلای هرچی پاپتی که به بهونه مدرسه اومدن سنگ میذاشتن لای تیوپ چرخ ماشینای شهر و هرچی گنجشک بود غارت میکردن اونوقت سر کلاس درس واسه پترس فداکار اشک تو چششون جمع میشد و از خیس شدن کتاب کبری صداشون در میومد. آتیش خرافات دامن خونواده منم به دندون گرفت، چشم همه تیز شده بود واسه زمینای ولنگ و باز بابام که سال تا سال گردوهاشو صدقه سر داداشم که تو غربت بود میدادیم دست مردم و اونام واسمون شوید خشک و کالباس دودی میاوردن، یه مدت تندی باد و خشکی آب افتاد به جون درختا جز چند تا تیله واسه بازی بچه ها دستمونو نمیگرفت، زمزمه افتاد که از کنار باغمون اتوبان رد میشه، با پول اون زمینا فکرمون رفت یه محله بالاتر که دیگه واسه نون تو صف وای نستیم و منم بتونم رنگای جدیدی از لباس شاگردای پولدارم یاد بگیرم، پلک روهم گذاشتیم و چشممونو که واکردیم لودرا افتادن به جون دیوارای باغمون، پس چی شد اون همه حرفای رنگ و وارنگ که "از جاتون تکون نخورید تا خودشون بیان خیکتونو چرب و چیل کنن" بابام جلوی چرخ لودرا دراز کشید ولی افتادن به جونش و انداختنش تو زندون جلوی خونمون، بعد از سه سال که ویژویژ ماشینا از اتوبان تو گوشمون میپیچید آزادش کردن و تو گوشش چپوندن که "اگه بازم هوس سیاسی بازی کردی میبریمت پیش عمو گرگه تا گوشِتو بکنه حالا برو گمشو". ببخشید، عذر میخوام یه هفته پیش همکارتون نا پرهیزی کرد و یه وعده غذای گوشتی واسم آورد منم که اونو خوردم دل و رودم طاقت نداشت لهش کنه همشو سالم ریدم رو زمین خشک شده حالا که میشینم تیزیش اذیتم میکنه، میگید بیان جمش کنن؟ نه نه یه جارو با خاک انداز بدید خودم ترتیبشو میدم. اوه یادم رفته بود تو که داری غذا میخوری، حرف بدی زدم؟ حتما از اشتها افتادی، بهش فکر نکن چشماتو ببند و قورتشون بده. عمو پاسبون... میره خیابون ... میخره دون دون... میخوره با نون... وای چه شعری! اینم میذارمش قاطی باقی شعرام تو این دفتر صورتیه، همش پُر شعرامه که وقتی اونارو میگفتم قند تو دلم آب میشد که همین روزا چاپشون میکنم، اونقدر از چاپ کردنشون تو خونه ور زدم که یه روز از همشون کپی گرفتم و یه جلد صورتی کشیدم روش، آوردمش خونه و گفتم "بچه ها بیاید کتابمو واستون امضا کنم" حالا دیگه شعر نمیگم، نمیخوام یه عده جناره شعرامو رو اُلاغ آهنگای خودشون این ور و اون ور بکشن و باهاش عرعر کنن، هرموقع خواستی کلید میندازم رو مغزم و چندتا ازشونو برات میخونم، حالا یه گاز از اون سیبت میدی؟ خیلی سُرخه! مثل شکم سُرخ بتول وقتی که لای  در اتوبوس موند، واسه بچه اولمون سه ماه قبل از گلاویز شدن با بتول تو رختخواب لیست همه غذاهای چرب وچیل و مقوی رو جلوی خودم ردیف میکردم که شکمم مثل خیک روغن باد کرده بود تا بتول پسر بزاد ولی سر ماه چهارم شکمش لای در موند و بچه سقط شد، دیگه بعد از اون نتونستم خودمو لاغر کنم، از تنگی نفس زجر میکشیدم ولی چربی رو آبگوشتو از فیلم نگاه کردن بیشتر دوست داشتم، تو تاریکی سینما به شرط سُس و چیپس حوصله جنگولک بازی هنرپیشه رو داشتم. همون روزا بود که واسه دل شکسته بتول یه یخچال دودَر گرفتم که تو کوچمون نمیومد منم هرروز زنگ میزدم رادیو که "با سلام و عرض خسته نباشید خدمت شهردار محترم، خواهشمندم کوچه سه متری یاس واقع در محله نمک آباد را به اندازه نیم متر عریض نموده تا اهالی خونگرم بتوانند یخچالهای پت و پهن خریده تا شاید قدمی باشد به سوی تعالی روز افزون و زین پس خیال خود را آسوده سازید که به تعداد جمعیت محله چاکرانی دست به سینه منتظر تشریف فرمایی حضرت عالی بر روی دیدگان هستند، با تشکر، از طرف اقشار فرهنگی و غیر فرهنگی محله" باورت نمیشه یه روز تو تاکسی بودم و پیام من از رادیو پخش شد، به نیمه نرسیده بود که همه از راننده خواستن "اگه میشه صدای اون ملعونو خفه کنید". فکر کنم چیزی شنیدم، شبگردی مورچه ها خوابو از آدم میدُزده، اگه من مسئول اینا بودم هرشب یه کم حشیش قاطی گل گاوزبون میریختم تو حلقشون، دوازده شب نشده همشون روهم خوابشون میگرفت.چیزی از قرچ قوروچ شکستن استخون سوسکا زیر دندون آدمیزاد میدونیِ؟ خوب واست میگم، همشون آخر شب از خستگی مهمونی رو زمین افتاده بودن که صدای پای سوسکا اونارو به خودشون میاره، پول جمع میکنن که هرکی سه تا از این سوسکارو بخوره میتونه بانکو به جیب بزنه، آخر کار هیشکی صاحب بانک نشد و رو زمین کلی سوسک استخون شکسته ریخته بود. دیشب خیلی سخت گذشت، سرباز کچل پیری که بعد از پس انداختن سه تا بچه یاد این میفته که زیر پرچم خدمت کنه ساعت یک بعد از نیمه شب خدمتش این بود که من روانی رو روانیتر کنه و واسه وراجی با اون یکی کلی تخمه رو میز نگهبانی ولو کنه اگه رئیستون واسه چزوندنش نیومده بود اون میتونست کله ترکیدمو صبح بهتون تحویل بده. همش سر گلاویز شدن با مامور دولت بود که نمیتونست یه تشخیص درست بده. اون روز وقتی از خونه بیرون اومدم همه جا سفید شده بود از برف، شیشه یخ خیابون تاتی تاتی منو جلو میبُرد، وسطای کوچه گروپی صدای ترکیدن چیزی اومد، از طبقه پنجم برف انداختن پایین که سقف ماشینو فرو برد. راننده که کسی جوابشو نمیداد با داد و بیداد دنبال همون کسی بود که دیگه نمیخواست خودشو نشون بده. دلم واسش میسوخت مثل سگ زوزه میکشید و هیچی عایدش نمیشد. تلفنم زنگ خورد و مدرسه تعطیل شد، ولی باید میرفتم دنبال سررسید ارزاق، اونجام تعطیل بود پس میموند تو خونه موندن و چغندر پاک کردن که صدای جیغ کارد و چغندرو از دستم گرفت. هرسال بعد از برف سوم یخ دربهشت برف و شربت زردآلو میخوردیم ولی اون روز برف سوممون قاطی خونی بود که از کله سوراخ کارمند آتیش نشونی کوچمون ریخته بود، از زیر ناودونی خونه آقای نمدپور که رد میشد یخ مثل گووه میشینه رو فرق سرش و تا نصف فرو میره چند تا بچه مدرسه ای میخواستن یخو بیرون بکشن که بقیه سر میرسن. کار به دوا- درمون نمیکشه، واسه روشن شدن همه چی دو تا افسر کوچه رو قرق میکنن و همه رو میندازن تو دست پاچگی سوالای خودشون، چند تا احمق واسه اینکه تو چشم بیان وانمود میکردن که قاتلن ولی تیزی یخ اونقدر زیاد بود که جا واسه لاف و گاف بقیه نمیموند. عصری رفتم تو دایره ثبت اجساد، یکی اونجا بود با جای زخم عمل لوزش که گوش تا گوششو چال انداخته بود و با یه دستش مینوشت و با اون یکی خودشو میخواروند، از کیشمیشای روی میز به من تعارف کرد، نیم ساعتی اونجا بودم که یه نامه داد دستم "آقای جلیل فروکش فرزند ستار به شماره ثبت 1234 بر اثر یخ زدگی مغز و پاره ای از عروق منتها به اعصاب دچار وقفه در ادراک حس و حرکات دست و پا شده اند تشخیص متخصصین امور یخ مرگ ایشان میباشد. حق چاپ محفوظ است" نامه رو کوبوندم تو صورت دفتر دار که با این اظهار نامه هیچی دست خونواده اون بدبختو نمیگیره و شهرداری برای اینکه از زیر کار در بره میخواد همه چی رو انداخته گردن هواشناسی و اونام با زد و بند چیزی واسه خونوادش نمیذارن. چند نفر از اتاقای دیگه اومدن تا آرومم کنن ولی جز داد وبیداد چیزی یادم نمیاد، آخرین خاطره من از اون عصر رعشه برقی بود که از باتوم سرباز وظیفه پورمختار به تنم افتاد. چیزی نیست من آرومم فقط وقتی زبون آدمو میبُرن تازه میفهمی که کلت چه باد کرده واسه وراجی، کاش میتونستی پشت کلمو سوراخ کنی تا باد حرفایی که توش جمع شده خالی میشد.

                                    *****

-        دیر که نکردم؟

-        اندازه دوتا چایی منتظر بودم تا بیای.

-        این یکی که بیداره.

-   دو ساعته که به من زل زده، یه بارم پلک زدنشو ندیدم، بچگیام یه مرغ زنده رو تو آتیش نفت سوزوندم، اونم قبل از تلف شدنش اینجوری نیگام میکرد.

-        ازش چی میدونی؟

-        دیروز اشتباهی حکم بریدن زبون یکی دیگه رو واسه این اجرا کردن.

                                 پایان                     بهمن 1386     

                 


 
پنجشنبه 11 بهمن ماه سال 1386
تولد حضرت وبلاگ

تقدیم به خانواده ابراهیم لطف اللهی دانشجوی فقید سنندجی که ناغافل مُرد از بس که جان نداشت.

 

    تولد حضرت وبلاگ

 

  خیلی دیر متوجه شدم، منشیهای من با سیستم 24-48 سر کار حاضر میشوند، فکسی غروب روز 9 بهمن در دفتر به ثبت رسید ولی خانم سوسنگردی دو روز بعد آن را به سمع و نظر من رساند و دلیل تاخیر را خواب 48 ساعته خود در زیر میز کار من دانست، فکر کردید چه کار میتوانستم بکنم؟ جواب خیلی ساده است، من مجبورم در فصل سرما از میان پرسنل افراد آبله رو را گزینش و در سیستم مکانیزه طرح تعدیل جا دهم تا به خودی خود از سیکل کاری کل مجموعه خارج شوند و البته بعد از این شاهد سهل انگاری های اینچنینی نیستیم.

  ولی فقدان خانم سوسنگردی خیل زود بر ما آشکار شد وشخصا روز دهم بهمن منشی زیبایی با چشمان شیشه ای و هیکلی مرمرین به استخدام درآوردم و تا کنون از زیبایی و عشوه هایش کمال رضایت را دارم و در فکر طرحی جامع و حساب شده هستم تا بودجه مختصری از گوشه و کنار کار دست وپا کرده و به تعویض الباقی منشیها نیز اهتمام ورزم تا همه به زیبایی "نیوشاجان" باشند.

  محتوای فکس: روز دهم بهمن روز جهانی وبلاگ نویسان، اهالی قلم تصمیم گرفته اند به حمایت از دانشجویان دربند زندانهای سراسر کشور نام وبلاگ خود را عوض کرده تا کورسوی امیدی باشد در دل خانواده هایشان.

  خوب، اکنون وقت بیکار نشستن و آب هویج خوردن نیست پس من هم هستم: پیش از هرچیز تولد حضرت وبلاگ را به محضر زندانبانان، صنف تاکسیرانی مسیر زندان- محله، همه اهالی قلم، دوستان، آشنایان، صنف پرده نویسان، بنگاه سخن پراکنی تخمه و وراجی، جماعت بینندگان فیلمهای خاص، اهالی نشریه اکاذیب، هیئت موتلفه متحده متفرقه، دارودسته فرهیخته شعبان بی مُخ، وابستگان علی پُرمخ، گروهک نامحسوس شهناز پلنگ، تیر و طایفه مهرداد شلنگ، نعشکش و مرده شور دانشجوی سنندجی ابراهیم لطف اللهی، همه کسانی که 24 ساعت قبل از مرگ ناغافل ابراهیم او را در آغوش کشیدند، آنان که واقفند بر مرگ ابراهیم ولی ویرانه حیات و چماق معاش سایه بالا سرشان است، جماعت سیاهی لشکر صحنه اعدام، کسبه و بازاریان که در اعتراض به مرگ ابراهیم نهار خود را بی نوشابه و سرپا خوردند،  کانون حمایت از اجساد بی نام، صنف پُرزرق و برق روزنامه نگاران صد نام، انجمن سیگاریهای بدون کبریت، بنیاد حفظ آثار و ارزشهای کسانی که سرشان به تنشان می ارزد، صندوق خیریه اشرار عیار صفت، دایره جمع آوری جنازه های بی کس و کار، اشرار بدنام، متوفیان گمنام و سربازان خوشنام امام عصر تبریک عرض نموده و پوزش میخواهم از کسانی که اسم خود و یا انجمنشان از قلم افتاد. من هم همپا با وبلاگیون و با وجود تضرر مالی که از تغییر اسم وبلاگ حاصل میشود نام این آشیانه را عوض کرده و زین پس آن را "نیوشاجان" مرگ قسطی سابق میخوانم.

                                    ****                                   

-        نیوشاجان اینو برسون تحریریه.

-        ولی آخه.....

-        ایراد نداره، هی اکرم پپه نیوشاجان داره قهوه میخوره، بیا اینو برسون تحریریه.

-        آقای رئیس من دستم تو تایپه.

-   ببند اون چاه توالتو، از بس خوردی سوتینت تو هیکلت گم شده دختره پاچه شتری، زود خودتو چهاردست و پا برسون اینجا (اکرم گریه کنان به طرف دستشویی میدود) نیوشاجان اگه دوست داشتی بعد از قهوه خوردن یه کم سرشونه هامو بمال، نمیدونم چرا از دیشب تا حالا گردنم گرفته؟

-        چَشم، آقای رئیس میتونم امروز کمی زودتر برم؟

-        وقتی مالوندنم تموم شد میتونی بری.

                                    پایان      

                                با سپاس از مهدیه برای طرح موضوع.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 7320


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها