مرگ قسطی
  
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
 
بهمن 1386
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
 
یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386
زنده باد آلبرکامو

  تقدیم به هادی رضایی خالق شاهکار بی نظیر مجموعه داستانهای "دارم سقوط میکنم" که احتمال تجدید چاپ اون از همین حالا وجود داره. خوب به هر حال اگه قرار باش چاپ اولشو داشته باشیم باید رنج صف کتابو به جون بخریم. اینرو نوشتم تا بعدها که هادی اون بالا بالاها بود و من از پایین واسش دست تکون دادم و فریاد زدم که اون دوست منه، نتونه منکر این رابطه باشه و بگه "من اون دیوونه رو نمیشناسم"

هادی جان تولدت مبارک

           زنده باد آلبر کامو

-   بوی رنگ اذیتم میکنه، کاش یکی پیدا میشد پاس امشبو با فردا شب عوض میکرد.

-   میدونی، خیلی وقت بود که فکر میکردم بوی زنگ میله ها واسه ریه پیزوری این زندونیا ضرر داره. دقت کردی این رنگ شاد واسه این میله ها مثل اینه که پیرزن چروکیده لب بوم دامن کوتاه بپوشه و پستون بند دوسایز بزرگتر بندازه.

-        اگه نمیخوای جام وایسی برو.

-        رفتم، نصف حواستو بذار واسه 343، شاید غش کنه بیفته رو دستت.

                                    *****

   کلاه پشمی لبه برگردون دوره قبل از حالا رو که سرم میذارم انگار موهام میچسبه به مغزم، وقتی مو لای مغز آدم میره همه چیز میریزه به هم مثال وقتی که دو تیکه سیمو میندازن به جون هم، اونوقته که لامپا میترکن. به خیالت اینی که برام آوردی اسمش غذاست؟ خودت چی خوردی؟ خجالت نداره مجلس بی ریاست بگو تا گره عقده از دلت واشه. من که از تو انتظاری ندارم، تو هم مثل بقیه، چوب دادن دستت که اگه ویتامین محبت بدنمون کم شد بکشی رو سرمون و صدای سگ درآری تا بتونی خط لب صافمونو بشکونی و یه ردیف دندون سفید بشمری، اسب پیشکشی رو دندونشو نمیشکونن، وای میستن تا خودش قیمت بذاره و بعضی برسن و حرمت یه عمر زحمت همون دهاتی رو که اسبو از بچه هاش بیشتر دوست داشت با چند پر اسکناس رنگ و وارنگ نگه دارن و یه پالون قد تمام بدختی های حیوون بندازن پشتش تا یکی جلو بیفته و اون یکی وقتی میزنه در کونش یعنی اینکه "وای نستا سگا واسه گوشتت ترازو قپون آوردن، منم صبرم حدی داره". چی میگذره تو این چوس مثقال جای خالی ملاج؟ وقتی که خوابی مغزتو میندازی تو زود پز، خودش اینقدر خوب میپزه که چشم روهم میذاری سوت میزنه ولی وقتی بیداری هرچی که به دندون میگیری کاله. میفهمی که چی میگم، نه؟ اگه نمیفهمی یواشتر بگم تا قبل از جستن خورشید دو کلاس سواد از ما یاد بگیری. خاک گچ و تخته خوردم و دلم شد خزینه درد و دلای هرچی پاپتی که به بهونه مدرسه اومدن سنگ میذاشتن لای تیوپ چرخ ماشینای شهر و هرچی گنجشک بود غارت میکردن اونوقت سر کلاس درس واسه پترس فداکار اشک تو چششون جمع میشد و از خیس شدن کتاب کبری صداشون در میومد. آتیش خرافات دامن خونواده منم به دندون گرفت، چشم همه تیز شده بود واسه زمینای ولنگ و باز بابام که سال تا سال گردوهاشو صدقه سر داداشم که تو غربت بود میدادیم دست مردم و اونام واسمون شوید خشک و کالباس دودی میاوردن، یه مدت تندی باد و خشکی آب افتاد به جون درختا جز چند تا تیله واسه بازی بچه ها دستمونو نمیگرفت، زمزمه افتاد که از کنار باغمون اتوبان رد میشه، با پول اون زمینا فکرمون رفت یه محله بالاتر که دیگه واسه نون تو صف وای نستیم و منم بتونم رنگای جدیدی از لباس شاگردای پولدارم یاد بگیرم، پلک روهم گذاشتیم و چشممونو که واکردیم لودرا افتادن به جون دیوارای باغمون، پس چی شد اون همه حرفای رنگ و وارنگ که "از جاتون تکون نخورید تا خودشون بیان خیکتونو چرب و چیل کنن" بابام جلوی چرخ لودرا دراز کشید ولی افتادن به جونش و انداختنش تو زندون جلوی خونمون، بعد از سه سال که ویژویژ ماشینا از اتوبان تو گوشمون میپیچید آزادش کردن و تو گوشش چپوندن که "اگه بازم هوس سیاسی بازی کردی میبریمت پیش عمو گرگه تا گوشِتو بکنه حالا برو گمشو". ببخشید، عذر میخوام یه هفته پیش همکارتون نا پرهیزی کرد و یه وعده غذای گوشتی واسم آورد منم که اونو خوردم دل و رودم طاقت نداشت لهش کنه همشو سالم ریدم رو زمین خشک شده حالا که میشینم تیزیش اذیتم میکنه، میگید بیان جمش کنن؟ نه نه یه جارو با خاک انداز بدید خودم ترتیبشو میدم. اوه یادم رفته بود تو که داری غذا میخوری، حرف بدی زدم؟ حتما از اشتها افتادی، بهش فکر نکن چشماتو ببند و قورتشون بده. عمو پاسبون... میره خیابون ... میخره دون دون... میخوره با نون... وای چه شعری! اینم میذارمش قاطی باقی شعرام تو این دفتر صورتیه، همش پُر شعرامه که وقتی اونارو میگفتم قند تو دلم آب میشد که همین روزا چاپشون میکنم، اونقدر از چاپ کردنشون تو خونه ور زدم که یه روز از همشون کپی گرفتم و یه جلد صورتی کشیدم روش، آوردمش خونه و گفتم "بچه ها بیاید کتابمو واستون امضا کنم" حالا دیگه شعر نمیگم، نمیخوام یه عده جناره شعرامو رو اُلاغ آهنگای خودشون این ور و اون ور بکشن و باهاش عرعر کنن، هرموقع خواستی کلید میندازم رو مغزم و چندتا ازشونو برات میخونم، حالا یه گاز از اون سیبت میدی؟ خیلی سُرخه! مثل شکم سُرخ بتول وقتی که لای  در اتوبوس موند، واسه بچه اولمون سه ماه قبل از گلاویز شدن با بتول تو رختخواب لیست همه غذاهای چرب وچیل و مقوی رو جلوی خودم ردیف میکردم که شکمم مثل خیک روغن باد کرده بود تا بتول پسر بزاد ولی سر ماه چهارم شکمش لای در موند و بچه سقط شد، دیگه بعد از اون نتونستم خودمو لاغر کنم، از تنگی نفس زجر میکشیدم ولی چربی رو آبگوشتو از فیلم نگاه کردن بیشتر دوست داشتم، تو تاریکی سینما به شرط سُس و چیپس حوصله جنگولک بازی هنرپیشه رو داشتم. همون روزا بود که واسه دل شکسته بتول یه یخچال دودَر گرفتم که تو کوچمون نمیومد منم هرروز زنگ میزدم رادیو که "با سلام و عرض خسته نباشید خدمت شهردار محترم، خواهشمندم کوچه سه متری یاس واقع در محله نمک آباد را به اندازه نیم متر عریض نموده تا اهالی خونگرم بتوانند یخچالهای پت و پهن خریده تا شاید قدمی باشد به سوی تعالی روز افزون و زین پس خیال خود را آسوده سازید که به تعداد جمعیت محله چاکرانی دست به سینه منتظر تشریف فرمایی حضرت عالی بر روی دیدگان هستند، با تشکر، از طرف اقشار فرهنگی و غیر فرهنگی محله" باورت نمیشه یه روز تو تاکسی بودم و پیام من از رادیو پخش شد، به نیمه نرسیده بود که همه از راننده خواستن "اگه میشه صدای اون ملعونو خفه کنید". فکر کنم چیزی شنیدم، شبگردی مورچه ها خوابو از آدم میدُزده، اگه من مسئول اینا بودم هرشب یه کم حشیش قاطی گل گاوزبون میریختم تو حلقشون، دوازده شب نشده همشون روهم خوابشون میگرفت.چیزی از قرچ قوروچ شکستن استخون سوسکا زیر دندون آدمیزاد میدونیِ؟ خوب واست میگم، همشون آخر شب از خستگی مهمونی رو زمین افتاده بودن که صدای پای سوسکا اونارو به خودشون میاره، پول جمع میکنن که هرکی سه تا از این سوسکارو بخوره میتونه بانکو به جیب بزنه، آخر کار هیشکی صاحب بانک نشد و رو زمین کلی سوسک استخون شکسته ریخته بود. دیشب خیلی سخت گذشت، سرباز کچل پیری که بعد از پس انداختن سه تا بچه یاد این میفته که زیر پرچم خدمت کنه ساعت یک بعد از نیمه شب خدمتش این بود که من روانی رو روانیتر کنه و واسه وراجی با اون یکی کلی تخمه رو میز نگهبانی ولو کنه اگه رئیستون واسه چزوندنش نیومده بود اون میتونست کله ترکیدمو صبح بهتون تحویل بده. همش سر گلاویز شدن با مامور دولت بود که نمیتونست یه تشخیص درست بده. اون روز وقتی از خونه بیرون اومدم همه جا سفید شده بود از برف، شیشه یخ خیابون تاتی تاتی منو جلو میبُرد، وسطای کوچه گروپی صدای ترکیدن چیزی اومد، از طبقه پنجم برف انداختن پایین که سقف ماشینو فرو برد. راننده که کسی جوابشو نمیداد با داد و بیداد دنبال همون کسی بود که دیگه نمیخواست خودشو نشون بده. دلم واسش میسوخت مثل سگ زوزه میکشید و هیچی عایدش نمیشد. تلفنم زنگ خورد و مدرسه تعطیل شد، ولی باید میرفتم دنبال سررسید ارزاق، اونجام تعطیل بود پس میموند تو خونه موندن و چغندر پاک کردن که صدای جیغ کارد و چغندرو از دستم گرفت. هرسال بعد از برف سوم یخ دربهشت برف و شربت زردآلو میخوردیم ولی اون روز برف سوممون قاطی خونی بود که از کله سوراخ کارمند آتیش نشونی کوچمون ریخته بود، از زیر ناودونی خونه آقای نمدپور که رد میشد یخ مثل گووه میشینه رو فرق سرش و تا نصف فرو میره چند تا بچه مدرسه ای میخواستن یخو بیرون بکشن که بقیه سر میرسن. کار به دوا- درمون نمیکشه، واسه روشن شدن همه چی دو تا افسر کوچه رو قرق میکنن و همه رو میندازن تو دست پاچگی سوالای خودشون، چند تا احمق واسه اینکه تو چشم بیان وانمود میکردن که قاتلن ولی تیزی یخ اونقدر زیاد بود که جا واسه لاف و گاف بقیه نمیموند. عصری رفتم تو دایره ثبت اجساد، یکی اونجا بود با جای زخم عمل لوزش که گوش تا گوششو چال انداخته بود و با یه دستش مینوشت و با اون یکی خودشو میخواروند، از کیشمیشای روی میز به من تعارف کرد، نیم ساعتی اونجا بودم که یه نامه داد دستم "آقای جلیل فروکش فرزند ستار به شماره ثبت 1234 بر اثر یخ زدگی مغز و پاره ای از عروق منتها به اعصاب دچار وقفه در ادراک حس و حرکات دست و پا شده اند تشخیص متخصصین امور یخ مرگ ایشان میباشد. حق چاپ محفوظ است" نامه رو کوبوندم تو صورت دفتر دار که با این اظهار نامه هیچی دست خونواده اون بدبختو نمیگیره و شهرداری برای اینکه از زیر کار در بره میخواد همه چی رو انداخته گردن هواشناسی و اونام با زد و بند چیزی واسه خونوادش نمیذارن. چند نفر از اتاقای دیگه اومدن تا آرومم کنن ولی جز داد وبیداد چیزی یادم نمیاد، آخرین خاطره من از اون عصر رعشه برقی بود که از باتوم سرباز وظیفه پورمختار به تنم افتاد. چیزی نیست من آرومم فقط وقتی زبون آدمو میبُرن تازه میفهمی که کلت چه باد کرده واسه وراجی، کاش میتونستی پشت کلمو سوراخ کنی تا باد حرفایی که توش جمع شده خالی میشد.

                                    *****

-        دیر که نکردم؟

-        اندازه دوتا چایی منتظر بودم تا بیای.

-        این یکی که بیداره.

-   دو ساعته که به من زل زده، یه بارم پلک زدنشو ندیدم، بچگیام یه مرغ زنده رو تو آتیش نفت سوزوندم، اونم قبل از تلف شدنش اینجوری نیگام میکرد.

-        ازش چی میدونی؟

-        دیروز اشتباهی حکم بریدن زبون یکی دیگه رو واسه این اجرا کردن.

                                 پایان                     بهمن 1386     

                 


 
پنجشنبه 11 بهمن ماه سال 1386
تولد حضرت وبلاگ

تقدیم به خانواده ابراهیم لطف اللهی دانشجوی فقید سنندجی که ناغافل مُرد از بس که جان نداشت.

 

    تولد حضرت وبلاگ

 

  خیلی دیر متوجه شدم، منشیهای من با سیستم 24-48 سر کار حاضر میشوند، فکسی غروب روز 9 بهمن در دفتر به ثبت رسید ولی خانم سوسنگردی دو روز بعد آن را به سمع و نظر من رساند و دلیل تاخیر را خواب 48 ساعته خود در زیر میز کار من دانست، فکر کردید چه کار میتوانستم بکنم؟ جواب خیلی ساده است، من مجبورم در فصل سرما از میان پرسنل افراد آبله رو را گزینش و در سیستم مکانیزه طرح تعدیل جا دهم تا به خودی خود از سیکل کاری کل مجموعه خارج شوند و البته بعد از این شاهد سهل انگاری های اینچنینی نیستیم.

  ولی فقدان خانم سوسنگردی خیل زود بر ما آشکار شد وشخصا روز دهم بهمن منشی زیبایی با چشمان شیشه ای و هیکلی مرمرین به استخدام درآوردم و تا کنون از زیبایی و عشوه هایش کمال رضایت را دارم و در فکر طرحی جامع و حساب شده هستم تا بودجه مختصری از گوشه و کنار کار دست وپا کرده و به تعویض الباقی منشیها نیز اهتمام ورزم تا همه به زیبایی "نیوشاجان" باشند.

  محتوای فکس: روز دهم بهمن روز جهانی وبلاگ نویسان، اهالی قلم تصمیم گرفته اند به حمایت از دانشجویان دربند زندانهای سراسر کشور نام وبلاگ خود را عوض کرده تا کورسوی امیدی باشد در دل خانواده هایشان.

  خوب، اکنون وقت بیکار نشستن و آب هویج خوردن نیست پس من هم هستم: پیش از هرچیز تولد حضرت وبلاگ را به محضر زندانبانان، صنف تاکسیرانی مسیر زندان- محله، همه اهالی قلم، دوستان، آشنایان، صنف پرده نویسان، بنگاه سخن پراکنی تخمه و وراجی، جماعت بینندگان فیلمهای خاص، اهالی نشریه اکاذیب، هیئت موتلفه متحده متفرقه، دارودسته فرهیخته شعبان بی مُخ، وابستگان علی پُرمخ، گروهک نامحسوس شهناز پلنگ، تیر و طایفه مهرداد شلنگ، نعشکش و مرده شور دانشجوی سنندجی ابراهیم لطف اللهی، همه کسانی که 24 ساعت قبل از مرگ ناغافل ابراهیم او را در آغوش کشیدند، آنان که واقفند بر مرگ ابراهیم ولی ویرانه حیات و چماق معاش سایه بالا سرشان است، جماعت سیاهی لشکر صحنه اعدام، کسبه و بازاریان که در اعتراض به مرگ ابراهیم نهار خود را بی نوشابه و سرپا خوردند،  کانون حمایت از اجساد بی نام، صنف پُرزرق و برق روزنامه نگاران صد نام، انجمن سیگاریهای بدون کبریت، بنیاد حفظ آثار و ارزشهای کسانی که سرشان به تنشان می ارزد، صندوق خیریه اشرار عیار صفت، دایره جمع آوری جنازه های بی کس و کار، اشرار بدنام، متوفیان گمنام و سربازان خوشنام امام عصر تبریک عرض نموده و پوزش میخواهم از کسانی که اسم خود و یا انجمنشان از قلم افتاد. من هم همپا با وبلاگیون و با وجود تضرر مالی که از تغییر اسم وبلاگ حاصل میشود نام این آشیانه را عوض کرده و زین پس آن را "نیوشاجان" مرگ قسطی سابق میخوانم.

                                    ****                                   

-        نیوشاجان اینو برسون تحریریه.

-        ولی آخه.....

-        ایراد نداره، هی اکرم پپه نیوشاجان داره قهوه میخوره، بیا اینو برسون تحریریه.

-        آقای رئیس من دستم تو تایپه.

-   ببند اون چاه توالتو، از بس خوردی سوتینت تو هیکلت گم شده دختره پاچه شتری، زود خودتو چهاردست و پا برسون اینجا (اکرم گریه کنان به طرف دستشویی میدود) نیوشاجان اگه دوست داشتی بعد از قهوه خوردن یه کم سرشونه هامو بمال، نمیدونم چرا از دیشب تا حالا گردنم گرفته؟

-        چَشم، آقای رئیس میتونم امروز کمی زودتر برم؟

-        وقتی مالوندنم تموم شد میتونی بری.

                                    پایان      

                                با سپاس از مهدیه برای طرح موضوع.


 
جمعه 5 بهمن ماه سال 1386
این مربیم خوبه اونم خوبه

این مربیَم خوبه اونَم خوبه

 

-        خوب بگو بدونیم چی کار کردی؟

-   از روزی که به من سپردید تا دنبال شخص مورد اعتمادی بگردم با تمام رابطینم در خارج از کشور تماس برقرار کرده وبا اونها به گفتگو نشستم و لیستی بدین شرح به همراه سوابق کاری نفرات تهیه کردم، باید خاطر نشان بشم که من با توجه به اهمیت موضوع سه لیست با رتبه بندی متفاوت حضورتون آوردم که تقدیم میکنم.

         لیست الف:

1- فابیو کاپیلو؛ قهرمانی رئال مادرید و جوونتوس

2- مورگن کلیزمند؛ قهرمانی سوم جهان 

3- خوزه آنتونیو مورینو؛ قهرمان چسلی

         لیست ب:

1- مارادونار؛ بیکار و تازه از دارالتادیب آزاد شده ولی سوابق درخشانی تو کارنامش هست

2- پله؛ وزیر ورزش کلمبیا

3- سب بلاتر؛ رئیس فدراسیون جهانی فوتبال آسیا

4- مایکل پلاتینی؛ بازیکن خوب قدیمی

5- خاویر کلمنته پکرمن؛ مربی یکی از تیمهای جام جهانی

6- دونادونی؛ آدمی خوب

          لیست جیم:

1- عصمت ماگمادُف؛ قهرمان سنگین وزن جهان

2- سباستین لُر؛ قهرمان رالی "از حرم تا حرم" که ظاهرا از اون ایرانیایی که وقتی رفت خارج کلی پیشرفت کرد

3- خوزه توماس ماتیوس؛ قهرمانی تیم محلات برشاگوآر از توابع استان شانگو جزو زیر مجموعه ایالت باسک

4- سورینتو دوناتونی؛ معلم ورزش مدرسه تیزهوشان لیون

5- سر آنتونی زوبی دورتا؛ سه دوره قهرمانی زو در مسابقات کشورهای عضو پیمان "شهر سالم شهر فرهیخته" موسوم به ک.پ.ک

6- تورینو مورالو؛ مربی بدنساز محافظین معمر قذافی

7- وین بانکو؛ عضو هیات امنای کلیسای سن ژرژ، دروازه بان تیم منتخب کشیشهای کاتولیک منطقه کارائیب وعضو افتخاری صندوق قرض الحسنه ریودوژانیرو

8- جیانگ وومن؛ اولین کسی که تونسته یه همبرگر سی متری درست کنه، اون آرزو داشت به سن ما که رسید فوتبالیست بشه

9- چانگ چونگ چینگ؛ پدری خوب و همسری دلسوز و فرزندی سر به راه

10- آرماندو پترس؛ دبیر ریاضی مدارس ونزوئلا و معلم خصوصی دختر هوگو چاوز

11-  فرانک زوتی؛ کارگر نمونه خودروسازی وین

12-  عمرالبشیر؛ نخست وزیر سابق سودان

13-  گورباچف؛ رهبر سابق روسیه کمونیستی

14- ایوان پترفسکی؛ از دوستان دوران بچگی فیدل کاسترو که با هم تو یه مدرسه فوتبال درس میخوندن

-        خوب از اینایی که .....

-   ببخشید یکی دیگه مونده، جرج آرتور که از جوانی فوتبالو تو تیمهای پایه کالکسی از لیگ حرفه ای بالیوود هندوستان شروع کرد ولی پس از آسیبی که از ناحیه زیر بغل بهش وارد اومد دوران حرفه ای رو تو رشته شطرنج با موفقیت سپری کرد و الآنم با خونوادش زندگی خوبی رو تو یکی از جزایر کشور زنگبار سپری میکنه که طبق آخرین اخبار زن سومش تونسته یه ماه پیش یه پسر دو رگه سیاه و سفید براش به دنیا بیاره که با توجه به نزدیکی فرهنگ ما و اونها من این گزینه رو پیشنهاد میکنم.

-   خوب از اینایی که گفتی و جلوی چشام رژه میرن من فقط پله رو میشناسم که وقتی بچه بودم تو المپیک طلای دوی صد مترو گرفت.

-   حاج آقا نگران نباشید به غیر از لیست الف و ب که از پیشنهادای ما خوششون نیومد تیمهای خبره ما دارن رو بقیه لیستا کار میکنن، راستی شما واسه کدوم تیم مربی میخواستین؟

-   خوب یادم نمیاد، همون تیمی که قرار بود من رئیسش باشم که با طناب پوسیده محمود رفتم توچاه ولی محمود همون طناب پوسیده رو هم پاره کرد.

-        خوب فهمیدم، شما لنگ مربی واسه فوتبالید، باشه خودم یه کاریش میکنم.

-        چرا از گزینه های داخلی مثل اسماعیل حبیبی استفاده نمیکنید.

-   اسماعیل خان سه سال پیش از قانقاریا فوت کردن، شما اون موقع تو وزارت نیروی انتظامی مشغول بودید.

-   من نمیدونم سریعتر یکی رو بذارش تو کار فقط یادت یاشه طرف چند تا عکس با شورت ورزشی داشته داشته باشه که موقع پخش اخبار نشونش بدیم، من باید برم ستاد چند تا عکس واسه مجلس بگیرم، یه ماه دیگه رای گیری و من هنوز دنبال جنگولک بازی شماهام.

-        حاج آقا قبول باشه، دست ما رو هم بگیرید، محتاجیم به دعا.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 3809


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها